اقتصاد رفتاری پیوندی جذاب بین روانشناسی و اقتصاد است که نشان میدهد افراد در عمل همیشه عقلانیت مطلق ندارند و واکنشهایشان به محرکهای قیمتی یا ریسکی، تابعی از سوگیریهای ذهنی است. اینجاست که علوم میان رشته ای به من کمک میکند تا از سویههای شناختی و عاطفی تصمیمگیری غافل نشوم. مثلاً وقتی نظریه «دورنما» مطرح میشود، میفهمیم درد ناشی از زیان برای بیشتر مردم پررنگتر از لذت ناشی از سود است. یا سوگیریهایی مانند لنگراندازی (Anchoring) و در دسترس بودن (Availability) در انتخابهای روزمره تأثیر میگذارند. ترکیب این ایدهها با مدلهای ریاضی اقتصاد کلان، راه را برای تحلیل بازارهای مالی و رفتار مصرفکننده هموار میسازد.
در نگاه سنتی، انسان موجودی منطقی فرض میشود که هزینه–فایده را بیخطا محاسبه میکند. اما تحقیقاتی که در اقتصاد رفتاری صورت گرفته، بارها نشان داده تصمیمهایمان اغلب مبتنی بر برداشتهای ذهنی، عادتها و حتی ترسهاست. اگر علوم میان رشته ای نبود، شاید اقتصاددانان ارزش نسبی توجه به فاکتورهای روانی را متوجه نمیشدند و بسیاری از پدیدههای بازار همچنان غریب میماند. اکنون بازاریابی، طراحی سیاستهای عمومی و تحلیل بورس همگی از نتایج این پیوند روانشناسی و اقتصاد بهره میبرند.