در حدود 15 سالگی با هندسه و سپس در 16 سالگی به واسطه خواندن کتاب دنیای سوفی اثر یوستین گردر به فلسفه علاقمند شدم و ذهن پازلی من دوست داشت همه چیز را در دنیای فلسفه حل کند و غافل از این بود که انسان برای تصمیم گیری های اصلی زندگی اش باید به علوم تجربی تکیه کند نه استدلال های صرفاً ذهنی و فلسفی که فقط ساخته ذهن هستند و ممکن است در بیرون مصداقی نداشته باشند.
من با نظر کانت در مورد شناخت پسین و پیشین کاملاً مخالف بودم و تمام دانستگی بشر را حاصل ادراکاتی که پس از تولد کسب کرده است می دانستم و همین ذهنیت من باعث شد به علم و روش علمی بیش از فلسفه علاقمند شوم.
من همه چیز را در دیالکتیک هگلی به شکل تز و آنتی تز به جان هم مینداختم تا موضوعی را توسعه دهم، اما با فهم روش علمی و درک اینکه این پیشرفت های خیره کننده و شگرف بشر دستاورد علوم تجربی بشر است باعث شد که فلسفه به عنوان یک ابزار به حاشیه برود و علم و روش علمی جای خود را پیدا کند.
بیشتر این تحول ابتدا زمانی در من رخ داد که از حل مسائل کتاب فیزیک هالیدی و سپس یادگیری فیزیک کوآنتوم و مدلسازی های کوآنتوم به وجد آمدم و سپس با فهم بیوشیمی و زیست شناسی به اوج خودش رسید.
حال تصمیم دارم اینجا در باب علم و روش علمی با پیچیده سازی های زیاد مفاهیم را به شکل پازل های ذهنی خودم برای شما پیچیده سازی و ساده سازی کنم تا آن دریچه ای که من برای دیدن دنیا پیدا کردم را برای شما هم نمایان کنم.