فلسفه علم چتری انتقادی است که ما را وامی دارد به مبانی روش علمی، تعریف نظریه و معیارهای صحت یا ابطال پذیری دقیق شویم. در رویکرد علوم میان رشته ای، این نگرش نشان می دهد هر رشته ای ممکن است پیش فرض های معرفتی یا روش شناختی خاصی داشته باشد: یک فیزیک دان به آزمایش های کنترل شده تکیه می کند، جامعه شناس بر داده های میدانی و آمار، روانشناس بر آزمون های تجربی در گروه های کنترل و فلسفه بر تحلیل منطقی مفاهیم. ترکیب این دیدگاه ها باعث شده تعاریفی چون قانون علمی، نظریه، واقعیت تجربی و شبه علم در گذر تاریخ فلسفه علم تغییر کند. برای مثال، توماس کوهن با مفهوم پارادایم نشان داد که تغییرات علمی، همان مسیر پیشرفت خطی ساده ای نیست که ابتدا گمان می کردیم؛ بلکه جهش های انقلابی و تغییر چارچوب های فکری، نقش مهم تری ایفا می کنند. امروزه در مواجهه با داده های بزرگ (Big Data) و روش های میان رشته ای، فلسفه علم از ما می خواهد تا دقیقاً بدانیم بر چه اساسی نظریه ها را داوری می کنیم و چگونه مرز میان علم و شبه علم را تعیین می کنیم.