خودآگاهی سفری درونی است اما ریشه هایش بیرونی و چندوجهی اند. اگر بخواهم مکانیزم های مغزی خودآگاهی را بشناسم، نیازمند علوم اعصاب هستم. برای فهم ابعاد رفتاری، به روانشناسی نقادانه رجوع می کنم. آگاهی از ابعاد اجتماعی «خود» هم مرا به انسان شناسی و جامعه شناسی پیوند می دهد. فلسفه هم بستر سؤالاتی چون «من کیستم؟» و «مرز میان خود و دیگری کجاست؟» را فراهم می کند. یعنی علوم میان رشته ای سراسر در خودآگاهی جریان دارد. وقتی می گویم فردی خودآگاه است، یعنی به الگوهای فکری، هیجانات و آثار رفتار خویش بر محیط پیرامون واقف است. در این مسیر، تمرین هایی مثل مراقبه و ذهن آگاهی، یا آموزش مهارت های بین فردی نقش دارند. حتی مطالعاتی نشان داده اند فرهنگ های مختلف ممکن است سطوح متفاوتی از خودبازتابی داشته باشند. این ترکیب نشان می دهد خودآگاهی صرفاً یک حالت درونی نیست؛ بلکه فرآیندی اجتماعی-زیستی است که نیازمند همگرایی داده ها و روش های چندرشته ای است.