همیشه تصوری وجود داشته که علوم، هریک در مرزهای مشخص و غیرقابل نفوذ خودشان باقی میمانند؛ فیزیک در دنیای معادلات، زیستشناسی در قلمرو سلولها و ژنها، روانشناسی در حوزه ذهن و رفتار، و علوم انسانی در بستر جامعه و تاریخ. اما واقعیت این است که جهان بسیار پیچیدهتر از آن است که یکرشتهای باشیم و از چشماندازهای دیگر چشم بپوشیم. درست همانطور که طبیعت، ذهن انسان، فرگشت جانداران، رفتار بازارها و پویایی جوامع در بافتی بههمتنیده و غیرقابل جداسازی رخ میدهند، «علوم میانرشتهای» نیز میکوشند معمایی را حل کنند که هیچ رشتهای بهتنهایی از پس آن برنمیآید.
اگر بخواهیم تصویری از این ایدهی کلان ترسیم کنیم، کافی است نگاهی به مفهوم «سیستمهای پیچیده» بیندازیم؛ شبکههایی پویا از عوامل متعدد که بهشکلی غافلگیرکننده باهم در تعامل هستند. نمونهاش ذهن انسان است—مرکب از میلیاردها نورون که هرکدام میتوانند در شبکهای گسترده با نورونهای دیگر پیام ردوبدل کنند، اما این تعاملِ پرشمار چگونه منجر به چیزی به نام آگاهی میشود؟ یا وقتی به ساختارهای اجتماعی نگاه میکنیم: ممکن است یک تصمیم در سیاست بینالملل بر رفتار اقتصادی ملتی تأثیر بگذارد که چند هزار کیلومتر آنسوتر زندگی میکنند و این چرخه از دل روانشناسی جمعی، روایتهای رسانه، و نوسانهای بازار عبور میکند. در چنین شرایطی، دانش میانرشتهای دقیقاً همان ابزاری است که این تارهای درهمتنیده را باز کرده، نقاط پیوندشان را مییابد و امکان فهم عمیقتر را فراهم میکند.
برای من، کشف این حقیقت از دوران کودکی آغاز شد؛ زمانی که نمرههایم در مدرسه تعریفی نداشت و محیط آموزشی آنقدر خشک و خطی بود که مانع از شکفتن ذهنهای در جستجوی ارتباطهای تازه میشد. ذهن من گاهی مثل یک هنرمند میخواست اجزا را بهنوعی خیالپردازانه کنار هم قرار دهد، و گاهی مثل یک دانشمند بر ریشههای منطقی و دادههای عینی تمرکز میکرد. این دوگانگیِ ظاهراً متناقض، با آشنایی با هندسه کمی ساختار گرفت و با ورود به فلسفه جرقههای جدیدی در ذهنم زده شد؛ تا زمانی که با مفهوم «روش علمی» و عینیت قابل مشاهده در فیزیک و زیستشناسی آشنا شدم. آنجا بود که فهمیدم جهان میتواند در عین پیچیدگی، از یک نظم عمیق پیروی کند؛ نظمی که صرفاً با نگاه تکبُعدی قابل مشاهده نیست.
اما شناخت پیچیدگی در جهان بیرونی، بدون در نظر گرفتن ذهن و فرهنگ و تاریخ انسان، همچنان ناقص است. مثلاً اقتصاد رفتاری آشکار میکند چرا انسانها آنقدر که اقتصاد کلاسیک انتظار دارد «عقلایی» نیستند؛ روانشناسی نشان میدهد چگونه تعصبات ذهنی ما میتوانند بازارها یا ساختارهای سیاسی را شکل دهند؛ علوم اعصاب روشن میکنند که تصمیمهای ما تحت تأثیر کارکرد سیناپسها و هورمونهاست. در عین حال، جامعهشناسی و انسانشناسی میگویند ما تنها «فرد» نیستیم بلکه در شبکهای غنی از نمادها، ارزشها و روایتهای جمعی بهسر میبریم. وقتی همهی اینها را کنار هم قرار دهیم، مثل کنار هم گذاشتن قطعههای یک پازل وسیع، تصویری «میانرشتهای» از جهان به دست میآید؛ تصویری که شاید در نگاه اول گیجکننده بهنظر برسد، اما وقتی پیوستگیهایش را پیدا کنیم، میفهمیم که پیچیدگی، بخشی ذاتی از هستی است.
امروز هرچه بیشتر پیش میرویم، علوم مرزی میان فناوری، زیستشناسی، مدیریت، روانشناسی و حتی هنر شکل میگیرد. سیستمهای پیچیده در همه جا حضور دارند: از تعامل داروها در بدن گرفته تا ساختار درونی سازمانها، تا شبکههای اجتماعی و الگوهای زبانی. بنابراین، اگر مثل من عاشق چسباندن تکههای پراکنده به یکدیگر هستید، باید بگویم خوش آمدید به سرزمین «علوم میانرشتهای و سیستمهای پیچیده». در مگوپ میکوشیم پازلهای ظاهراً ناممکن را کنار هم بگذاریم و نشان دهیم که هر تکه، اگر درست درک شود، میتواند بخشی از یک تصویر کلانتر باشد—تصویری که مرزهای سنتی علوم را درمینوردد و به ما جرئت میدهد که به افقهایی نو و شگفتانگیز قدم بگذاریم.
من از افرادی هستم که با اینکه در دوران مدرسه و در کودکی نمرات خوبی در مدرسه نداشتم و عمدتاً دانش آموز ضعیفی به حساب می آمدم، اما بسیار اهل وصل کردن چیزهایی که کاملاً بهم بی ربط بودند داشتم.
از همان کودکی احساس میکردم ذهنم مثل یک پازل عجیب است؛ تکههایی پراکنده که انگار هیچکس جز من نمیتوانست آنها را کنار هم بچیند و تصویری معنادار خلق کند و البته اگر بیوگرافی محمد قاسمی را خوانده باشید آنجا توضیح دادم که بخاطر همین صفتم احساس خنگ بودن داشتم.
بعضی وقت ها این ماهیت خودم را مثل یک هنرمند می دیدم و بعضی وقت ها احساس دانشمند بودن می کردم و در نهایت وقتی در دبیرستان با هندسه آشنا شدم فهمیدم که روش هایی محکم برای استدلال وجود دارد که پیچیدگی هایی که من به هم ربط می دادم را مثل اضلاع یک چند ضلعی که خود به خودی خود مفهوم خاصی ندارند اما به واسطه مفهوم چند ضلعی و خم ها به هم متصل می شوند به هم ربط می دهند.
بعضی وقت ها فکر می کردم من دانش آموز سر به هوا و بازیگوشی هستم که به ارتباطات در ظاهر بی ربط اهمیت می دهم و نمرات پایینم در مدرسه کمک زیادی به سرکوب این غریزه چسبوندن چیزهای در ظاهر بی ربط به همدیگر دامن میزد.
بعد از هندسه با فلسفه آشنا شدم و متوجه شدم در یک فضای غیر منسجم مثل زبان و لفاظی ها هم می توان یک ارتباط منسجم بین چیزهای در ظاهر بی ارتباط کشف کرد.
تا آن موقع ریاضی تنها چیز جذابم بود و بعد فلسفه به آن اضافه شد.
برای اینکه با این خصلت عجیب من آشنا شوید یک مثال می زنم:
من 8 سالم بود و در خانه خاله ام داشتم با سیریش بادبادک می ساختم که خاله ام آمد کمکم کنه اما من با حالتی تهاجمی بادبادکم را برداشتم و رفتم تا دست خاله ام به بادبادک نخورد.
می خواهم فکر پشت این رفتار بی ادبانه ام را توضیح دهم.
من هر وقت به خانه خاله ام می رفتم یک راه پله به پشت بام داشتند که بسیار طولانی بود اما نرده نداشت.
نبود نرده همیشه به چشم من خطرناک می آمد.
شاید برای شما عجیب باشد که یک بچه 8 ساله چنین افکاری داشت، اما من یک سری موضوع را به هم مرتبط می کردم که اگر خوب این ها را کنار هم بگذاریم متوجه می شویم که خیلی استنتاج غلطی هم نداشتم:
1- این خانه یک طبقه را شوهر خاله خود من ساخته بود.
2- من می دانستم نرده اصلاً چیز گرانی نبود و نصبش هم چیز پیچیده ای نبود اما از نظر من 8 ساله خیلی آن راه پله بدون نرده ترسناک بود و برایم معقول نبود که حاضر نبودند برای نرده که اینقدر مهم است زحمتی بکشند.
3- پای خاله من درد می کرد و به سختی دستش را به دیوار می گرفت تا به پشت بام برود چون نرده ای نبود که از آن بگیرد.
4- می دانستم که آن خانه بیش از 30 سال است ساخته شده است اما هیچ کس فکری برای زدن یک نرده ارزان ساده نکرده است.
5- پشت بام محل مهمی برای خانواده خاله من بود، چون تابستان ها به علت خنکی شب پسرها در پشت بام می خوابیدند و به طور کلی پاگرد ورودی پشت بام یک انباری کامل برای وسایل غیر ضروری و نگهداری ترشی و گونی های برنج بود و برای من جای تعجب داشت که با اینکه اینقدر تردد به پشت بام بالاست چرا هیچ فکری به حال نرده نمی کنند.
در نهایت با کنار هم قرار دادن این شواهد من نتیجه گیری می کردم که اگر این خانواده و رهبر این خانواده که شوهر خاله من بود آدم دور اندیش و آینده نگری بود یقیناً این نرده ارزان و ساده که موجب سهولت تردد اهل خانه و ایجاد امنیت در تردد های زیاد می شود را طی این 30 سالی که از ساخت این خانه می گذرد می ساخت.
شاید باورتان نشود، اما به دلیل همین عدم وجود نرده من شوهر خاله و خانواده خاله ام را افراد بی فکر و غیر دور اندیش می دانستم و خیلی روی آن ها به طور کلی حتی برای ساختن بادبادک هم حساب باز نمی کردم و خیلی می ترسیدم بادبادکی که من با ظرافت و دقت سرهم می کنم را مثل همین خانه بدون نرده ای که ساختند ناقص کنند.
مثال دیگری از زمانی که 10 سالم بود می زنم، یعنی وقتی که چهارم دبستان بودم.
مدیر مدرسه مان سر اینکه من دو هفته متوالی اصلاً تکالیفم را نمی نوشتم و معلممان من را از کلاس بیرون میکرد داشت من را نصیحت می کرد و گفت:
اگر همین درس های ساده را نخوانی و مشق هایت را ننویسی جامعه تورا طرد می کند، تو باید این مدرسه را مثل خانه خودت بدانی و معلمت هم مثل خانواده تو است و دوست دارد تو رشد کنی و زندگی خوبی داشته باشی…
راستش رفتاری که آن موقع از خودم نشان دادم در حال حاضر برای خودم هم عجیب است، من بعد از این سخنرانی مدیر مدرسه تصمیم گرفتم دیگر مدرسه نروم.
شواهدی که می گویم را کنار هم بگذارید و ببینید مغز یک بچه 10 ساله درست استدلال کرده است یا خیر:
1- جامعه من را همکلاسی هایم تشکیل می دادند و بچه های کلاس ما به شدت بی ادب و کم درک بودند و من را خیلی اذیت می کردند و من از خدام بود که هیچکس با من حرف نزند و طرد شدن توسط این جامعه برای من خشنود کننده بود
2- از معلممون خیلی بدم می آمد چون احساس می کردم مثل یک برده با من رفتار می کند و نه تنها چیزی از او یاد نمی گرفتم در کنارش احساس تحقیر و بی ارزشی هم می کردم.
3- مدرسه ما یک ساختمان مخروبه بود که حتی یک نیمکت نو نداشت و همه نیکت هاش جای رد خودکار بچه هایی که احتمالاً 30 سال قبل پشت این نیمکت ها درس خوانده بودند بود و به هر جای این ساختمان دست می زدیم می ریخت.
4- مدیری مدرسه ما که با تمام غرور در مورد ارزش های مدرسه حرف می زد برای چاپ جزوه ها و برگه های سوالی به صورت هفتگی از خانواده های ما درخواست پول می کرد که من اسمش را گذاشته بودم گدایی مدرسه
اگر به حرف های مدیر مدرسه را یکبار دیگر بخوانید در آن گفته است که معلمت مثل خانواده تو است، خب من دوست نداشتم خانواده ام شبیه برده دار من باشند و هیچ علاقه ای نداشتم شبیه این ساختمان مخروبه با آن نیکمت های درب و داغونش شوم و اصلاً دوست نداشتم شبیه این بچه هایی که همکلاسی من بودند بشوم.
در پیچیدگی مساله قبل از اینکه مدیرمان این حرف را به من بزند با خودم می گفتم که مدرسه یک محل گذراست که تمام می شود، اما حرف های مدیرمان در بطن خودش داشت به این اشاره می کرد که مدرسه یک چیز ماندگار خواهد شد و من همیشه ترس داشتم که چنین محیط مسمومی بخواهد ادامه پیدا کند.
خلاصه با ضرب و زور و کتک من را به مدرسه برگرداندند و همواره تا آخرین روزی که از دبیرستان و پیش دانشگاهی فارغ التحصیل شدم هرگز از مدرسه خوشم نمی آمد.
بعد از ورود به 20 سالگی که مدتی بود ریاضی و فلسفه درس می دادم و خیلی روی این موضوعات عمیق شده بودم با علم و روش علمی آشنا شدم.
هرگز فکر نمی کردم که روش علمی اینقدر مرا به وجد بیاورد، دلیل این هیجان این بود که در ریاضی و فلسفه هر آنچه مطرح میشد قابل مشاده نبود اما در روش علمی و در علم هر آنچه بود کاملاً قابل مشاهده و قابل اندازه گیری بود.
اولین چیزی که نظرم را شدیداً جلب کرد فیزیک کلاسیک و سپس فیزیک کوآنتوم بود.
تقریباً هر مستندی که در مورد فیزیک و مهندسی بود را با دقت می دیدم و مسائل متنوعی از کتاب های مختلف فیزیک مثل فیزیک هالیدی حل می کردم و با خودم میرقصیدم…
بعد از این ها به شیمی و به خصوص شیمی دارویی و به خصوص بیوشیمی علاقمند شدم و در نتیجه آن با زیست شناسی تکاملی آشنا شدم.
اینجا حدوداً 22 سالم بود و احساس کردم که من می توانم همه این اطلاعات را از فیزیک و شیمی و زیست شناسی به همدیگر ربط دهم و ارتباطاتی را بیان کنم که شاید کسی بیان نکرده است، اما به علت مشغله زیاد و کار و دانشگاه هیچ وقت آنچنان فرصت نکردم آن موقع این ها را کنار هم بچسبانم.
بچه هایی که رشته ریاضی-فیزیک یا رشته تجربی می خوانند خوب این ذهنیت را می شناسند که ریاضی و تجربی بچه های رشته علوم انسانی را از خودشان پایین تر می دانند و این استریوتایپ در زمان ما خیلی غالب بود و به همین علت تنها چیزی که من از علوم انسانی خوانده بودم فلسفه بود که آن هم گویا خیلی در دسته بندی علوم انسانی قرار نمی گیرد و اصلاً علوم انسانی را چیز مهمی نمی دانستم.
اما وقتی با فروید، یونگ و آلبرت الیس آشنا شدم و چند کتاب از فروید خواندم به طور کامل نظرم تغییر کرد.
این تغییر در حدی بود که من علاقمند شدم علاوه بر تدریس ریاضی کار مشاوره تحصیلی هم انجام دهم و یک مسیر مطالعات علوم انسانی برای خودم باز کردم.
من با کنار هم قرار دادن علوم انسانی در کنار علوم دقیقه مثل فیزیک و شیمی و قرار دادن این ها در کنار زیست شناسی یک دریچه ی پیچیده ی جدید را روبروی خودم باز کرده بودم که در تنهایی دائم پازل های آن ها را به هم ربط می دادم.
کمی که گذشت متوجه شدم این کاری که من می کنم اسمی دارد و من آدم عجیب غریبی نیستم و اسم این کار علوم میان رشته ای است.
هر روز که می گذرد علاقه من به علوم میان رشته ای افزایش پیدا می کند و حس می کنم این همان چیزی است که من برای آن متولد شدم و می توانم در آن غرق شوم و به دیگران کمک کنم.
حوزه های میان رشته ای که من در آن ها وارد شدم و پازل های زیادی از هر کدام برای خودم ساختم را در زیر برای شما می آورم و قصد دارم هر آنچه در حل این پازل ها حاصل می کنم را اینجا برای دوست داران علوم میان رشته ای و مهندسی سیستم های پیچیده باز کنم.
من 9 سر دسته مورد علاقه خودم را در پایین دسته بندی کردم که بیش از 100 زیر موضوع دسته بندی کردم
من از آن دسته افرادی هستم که با وجود عملکرد ضعیف در دوران مدرسه، همیشه عاشق کشف ارتباط میان چیزهای ظاهراً بیربط بودهام. کودکیم با هندسه تغییر کرد، چرا که متوجه شدم میتوان ایدههای پراکنده را به روشی منسجم و محکم به هم وصل کرد. پس از آن فلسفه به من نشان داد که حتی در فضایی غیرمنسجم مانند زبان نیز میتوان پیوستگی معنادار پیدا کرد. بعدها کشف روش علمی و شیفتگی به فیزیک، شیمی و زیستشناسی باعث شد ارتباطات جدیدی میان علوم انسانی و علوم دقیقه بسازم. امروز میدانم آنچه تمام عمر انجام دادهام «علوم میان رشتهای» نام دارد. حالا قصد دارم در زمینههایی چون روانشناسی، اقتصاد رفتاری، تفکر سیستمی، علوم شناختی، هوش مصنوعی، فلسفه و فناوری، پازلهایی که سالها برای خود ساختهام را کنار هم بگذارم و در اختیار علاقمندان و دوستداران علوم میان رشتهای و مهندسی سیستمهای پیچیده قرار دهم.